حضرت محمد (ص): با ثروت نمی توانید در قلوب مردم نفوذ کنید ، ولی با اخلاق می توانید در قلوب آنان جای گیرید.
داستان چشم و سیب : پدر مقدس اردبیلی در جوانی بعداز یک روز سخت که در زمین کشاورزی کار کرده بود، آمد کنار.....
چشمه ای که وضو بگیرد. دید سیب سرخی در آب است. او که تشنه و گرسنه بود ، سیب را برداشت و بی اختیار یک گاز به سیب زد ، ولی بلافاصله به فکر حساب وکتاب افتاد که شاید صاحب سیب دنبال این سیب بیاید و بگوید چرا این سیب را بدون اذن من خوردی و شاید رازی نبوده باشد. همین دغدغه حساب و کتاب او را وادار کرد که دنبال صاحب سیب بگرددو تا به صاحب باغ و سیب رسید، گفت: این سیب احتمالا از باغ شما داخل چشمه افتاده است و من بی اجازه آن را خورده ام ،اینک میخواهم حلالیت بطلبم.
صاحب باغ که گویا کیمیا پیدا کرده باشد ، خواست ایمان او را امتحان کند ، گفت: تو سیب رابدون اجازه خورده ای و من عهد کرده ام هرکس ازمال من بدون اجازه بخورد ، او را نبخشم. بگذارم سر پل صراط تا تمام اعمال خوبش رابگیرم وبعد ببخشم.
پدر مقدس اردبیلی به دست وپا افتاد و گفت: یک سیب بوده که من از روی غفلت خوردم. هرچه بگویید ، می پذیرم. کار به جایی رسید که صاحب باغ گفت: یک شرط دارد . او پذیرفت. صاحب باغ گفت: دختری دارم که کر ، کور و شل است و باید او را به عقد خود در بیاوری تا من ببخشم. اینجا ستیز بین ایمان و شیطان آغاز شد. او عاقبت این شرط را پذیرفت تا شب عروسی فرا رسید.
دید عروسی در نهایت زیبایی و فصاحت و بلاغت و..... پدر مقدس اردبیلی وقتی عروس را دید فرار کرد و گفت: این عروس من نیست. پدر عروس او را گرفت و گفت: اشتباهی نشده است. اینکه گفتم کر است ، بخاطر این است که تا به حال حرامی و غیبتی نشنیده است ، اینکه گفتم کور است ، بخاطر این است که نگاهش به نامحرم و حرام نیفتاده است. و اینکه گفتم شل است ، بخاطر اینکه پایش به مجلس معصیت و گناهی باز نشده است. دخترم در نهایت زیبایی و کمال و جمال است و این هدیه الهی به تو است که اینقدر اهل تقوا و حساب و کتاب هستی! نتیجه چنین ازدواجی میشود مقدس اردبیلی که در سنین جوانی به مقام اجتهاد می رسد و از زعما و علمای بزرگ شیعه و از تشرف یافتگان محضر امام زمان (عج) می شود.